دیروز عالیجناب "ب" عزیز رو دیدم.چقدر خوب و چقدر کم بود.نیازم ساعت ها حرف زدن و آروم شدن بود.حرفایی که کسی حوصله و وقتی واسشون نداره.اما همون چند دقیقه هم واسه من یه دنیا می ارزید.
چقدر این چند روز دلتنگم.چرا ؟شاید باید برم.شاید نباید بمونم.نمی دونم.چقدر فریاد دارم.چقدر بغض.چقدر حرف .چقدر حس تنهایی......
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 7:18 بعد از ظهر توسط هستي
|
کاش می شد یعنی کاش می تونستم هوار بزنم بگم چه مرگمه.
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط هستي
|
فردا سيخول مي ره.دل من گرفته.نه به خاطر رفتن اون و نمي دونم به خاطر چي.
بعضي وقتا فكر مي كنم مرض دارم.يا مريضم يا هر چيز ديگه اي از اين دست.الان دلم مي خواد مثل اون موقع ها كه جوون بوديم و نصفه شبا بيدار بوديم.بشينم كتاب بخونم و چايي و دود و به به.....
چقدر بزرگ شدن بده.نتيجه اش فقط اينه كه دلت واسه خودت و چيزاي خوبي كه دوست داشتي تنگ مي شه.بايد دو دو تا 4 تا كني.حتي واسه كسي كه دوسش داري.اين حساب كتابا منو ديواااااااااااااااااااانه مي كنه.
من اينجوري دوست ندارم.چرا من نبايد خودم باشم؟
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط هستي
|
شاید تنهایی خیلی هم بد نباشه.شاید هنوز زوده.....
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط هستي
|
یه حس جدید دارم.یه جورایی متفاوت با قبل.انگار بزرگتر شدم.این رو خودم توو رفتارهام می فهمم.از این بزرگ شدن ناراضی نیستم ولی دلم نمی خواد ازش عبور کنم.کاش زمان همین جایی که هست متوقف می شد.
من کلی کار دارم واسه انجام دادن.که وقت واسشون خیلی کمه.
+
نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط هستي
|
هر چی میگذره بیشتر می فهمم که آدم ها رو اصلا نمی شه شناخت.و شاید بشه گفت رو هیچ کس نمی شه حساب کرد.دیگه باید باور کنم که این در مورد همه آدم ها صادقه.حتی اونی که فکر می کنی از همه بهت نزدیک تره.یا حتی اونی که تو توو همه فکرات شریکش می کنی.شاید این فقط توئی یا منم که اون آدم واسمون مهمه.احتمالا هیچی واسه اون آدما مهم نیست.یا بهتره بگم من یا تو مهم نیستیم.
عیب نداره بذار همه اون کاری رو بکنن که راحت ترن.بذار حالشو ببرن.مگه ما بخیلیم.خب نیستیم.پس هر کی بره به هر جائی که دلش می خواد.
امان از آدمای جدید.......
+
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 12:32 بعد از ظهر توسط هستي
|
امروز هم یه روز باز هم شبیه روزای دیگه.با همون نگرانی ها.بیشتر از همیشه شاید.با دل گرفتگی و نگرانی از اتفاقی در شرف وقوع.
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط هستي
|
می نویسیم.....
درس که نمی خوانیم.کارهایی را هم که دوست داریم انحام نمی دهیم.پس چه کار می کنیم؟واقعا چه کار می کنیم؟هان؟
روزهای امتحان از اود روزهای......ی که دلم می خواد یه عالمه کار که هیچ ربطی به درس خوندن نداره انجام بدم .
اه چرا من نمی تونم خر بزنم؟به خدا حسرت یه خر زدن درست و حسابی به دلم مونده.برام دعا کنین آدم شم
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 8:31 بعد از ظهر توسط هستي
|
آدم موجود عجیبیه.....
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 2:22 بعد از ظهر توسط هستي
|
امشب بد جوری گریه داشتم.گریه هم اومد.بد جوری هم از ته دل اومد.کلی سوز داشت.اما نسوزوند.تسکین داد.به یاد هیچ خاطره ای هم نیومد .همین جوری واسه دل خودش اومد.آروم شدم.
راستی چرا امشب نگرانت شدم؟بیشتر نگران دلت شدم.نکنه دلت غم داره.یه غم به اندازه روح بزرگت.کاش نداشته باشه.ولی مگه میشه؟تو همیشه مرحم زخمی .آب رو آتیش.کی بشه واسه تو مرحم؟
+
نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط هستي
|